
یادم باشد
حالت که بهتر شد برایت بگویم که من باور دارم که کسی که دوستمان داشته است ...
یا ما گمان کرده ایم که دوستمان دارد ...
یا خودش زمانی فکر می کرده است که دوستمان دارد، هر گونه حقی دارد که ما را دیگر دوست نداشته باشد.
از همین لحظه. نمی شود دوست داشتن را از دیگری به واسطه ی تاریخ و قانون و منطق خواست،
یا او را به ادامه دادن چیزی که تداوم ندارد؛
لابد ندارد که ندارد؛ محکوم کرد.
نمی توان دیگری را در محکمه ی عشقی که در ما هنوز زنده است و در او نه،
با قاضی و دادستان و دادنامه قضاوت کرد.
این درد، این آسیب، این وانهادگی که در توست، از توست.
نه از دیگری.
نگاه کن ...
اگر دیگری ما را دوست ندارد؛ یا به شکلی که ما می خواهیم یا به اندازه ی ان؛
می توان مغموم شد یا دلتنگ یا سرگشته یا ماند یا رفت ...
اما هر چیزی به جز این اگر تبدیل به حکایت مدعی و مدعا شود، نه عاشقی... که تملک طلبی است.
دوست داشتن حق نیست. انتظار نیست. مطالبه نیست. یا هست، یا نیست. همین.
وحشی است. در هوای ازاد رشد می کند ...
تا هست باید قدرشناس بودنش بود ...
و وقتش که رسید، رهایش کرد تا برود و آنجا بروید که می روید.
همه چیز فراموش می شود ... می پذیرم. ترسم از فراموش کردن آن چیزی است که خودم هستم؛ وقتی که تو نیستی.
نیستی.
گاهی میگویم به تلافی دلهای شکسته دلم را شکستی...
گاهی میگویم بیخیال...
حکمتی بوده لابد که صدای دلم را نشنیدی...
زندگی که گس میشود دیگه نمیشود شیرینش کرد...
در راه دیگر
نه فکر رد کردن آخرین ثانیههای چراغ سبز رو به موتی...
نه اصراری به رسیدن و فرار از میان جمعیت آهنپارههای دودی داری...
عاجز میشوی..
و باز برای هزارمین بار تکرار میکنی که من دست و پا بستهام... حیلتی ندارم....
باور نداری؟
تباهی این همه عمر شاهدش...
و هجرانی این همه حس باعثش....
گاهی هم یادت میرود این سخنهای درونی...
و این کلامهای بیصدای با خودی...
و زیر لب زمزمه میکنی: لعنت بر من! و لعنت بر من !













.jpg)
















