X
تبلیغات
چه جوری بگم دوست دارم

چه جوری بگم دوست دارم

واسه عزیزم نوشتم

 

 

 

یادم باشد


حالت که بهتر شد برایت بگویم که من باور دارم که کسی که دوستمان داشته است ...
یا ما گمان کرده ایم که دوستمان دارد ...
یا خودش زمانی فکر می کرده است که دوستمان دارد، هر گونه حقی دارد که ما را دیگر دوست نداشته باشد.
از همین لحظه. نمی شود دوست داشتن را از دیگری به واسطه ی تاریخ و قانون و منطق خواست،
یا او را به ادامه دادن چیزی که تداوم ندارد؛
لابد ندارد که ندارد؛ محکوم کرد.
نمی توان دیگری را در محکمه ی عشقی که در ما هنوز زنده است و در او نه،
با قاضی و دادستان و دادنامه قضاوت کرد.
این درد، این آسیب، این وانهادگی که در توست، از توست.
نه از دیگری.
نگاه کن ...
اگر دیگری ما را دوست ندارد؛ یا به شکلی که ما می خواهیم یا به اندازه ی ان؛
می توان مغموم شد یا دلتنگ یا سرگشته یا ماند یا رفت ...
اما هر چیزی به جز این اگر تبدیل به حکایت مدعی و مدعا شود، نه عاشقی... که تملک طلبی است.
دوست داشتن حق نیست. انتظار نیست. مطالبه نیست. یا هست، یا نیست. همین.
وحشی است. در هوای ازاد رشد می کند ...
تا هست باید قدرشناس بودنش بود ...
و وقتش که رسید، رهایش کرد تا برود و آنجا بروید که می روید.

همه چیز فراموش می شود ... می پذیرم. ترسم از فراموش کردن آن چیزی است که خودم هستم؛ وقتی که تو نیستی.
نیستی.
گاهی می‌گویم به تلافی دل‌های شکسته دلم را شکستی...
گاهی می‌گویم بی‌خیال...
حکمتی بوده لابد که صدای دلم را نشنیدی...
زندگی که گس می‌شود دیگه نمی‌شود شیرینش  کرد...

 در راه دیگر

 نه فکر رد کردن آخرین ثانیه‌های چراغ سبز رو به موتی...
نه اصراری به رسیدن و فرار از میان جمعیت آهن‌پاره‌های دودی داری...
عاجز می‌شوی..
و باز برای هزارمین بار تکرار می‌کنی که من دست و پا بسته‌ام... حیلتی ندارم....
باور نداری؟
تباهی این همه عمر شاهدش...
و هجرانی این همه حس باعث‌ش....
گاهی هم یادت می‌رود این سخن‌های درونی...
و این کلام‌های بی‌صدای با خودی...
و زیر لب زمزمه می‌کنی: لعنت بر من! و لعنت بر من !

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 19:19  توسط داداشیت  | 

سلام بازم دیشب خوابتو دیدم.... آخه نمیدونم چرا...... ؟

خدا چرا؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 18:47  توسط داداشیت  | 

طراحی این وبلاگ در کل یک هدیه بود

 

 

سلام آبجی گلم امیدوارم که حالت خوب باشه و شاداب و سرحال باشی..... حدود ۱ماه شهرستان بودم اما مثیکه قسمت نبود همدیگه رو ببینیم....

فردا تولدته چقدر دوست داشتم تولدت پیشت بودم..... میخوام یه کم اعتراف کنم.... زمانی که عکست دست من بود هر روز عکستو نگاه میکردم و میبوسیدم که یه بار هم بهت گفتم اجازه میدی عکستو ببوسم گفتی نه اما من همیشه میبوسیدم.... راسیتش من انقد دوستت دارم که دوست دارم بغلت کنم و حسابی ببوسمت.... چرا طایفه ما اینجوری که ما نتونیم با همدیگه راحت باشیم ها؟ به هر حال خیلی وقتی که میخواستم این حرفا که حرف دلمه بهت بزنم اما نمیشد ولی ایندفعه دیگه دلو زدم به دریا امیدوارم تو هم ازم ناراحت نشده باشی خدا احساس داده که ما ابراز کنیم نه اینکه مث تو....... دوست دارم هر وقت میبینمت بدوم طرفت و بغلت کنم و بعد دست همدیگه رو بگیریم و ساعتها حرف بزنیم اما.......

 

آغوش تو گناه نيست

    من در آغوش تو آرامش يافته ام

            كه هيچ گناهي با

                       آرامش مانوس نيست

    آغوش تو گناه نيست

                  من در آغوش تو امنيت

      را احساس كرده ام

                     كه در هيچ گناهي امنيت

                         محسوس نيست

آغوش تو گناه نيست

              من در آغوش تو تمام زيبايي

                      را لمس كرده ام

       كه در هيچ گناهي زيبايي

                            ملموس نيست

                                         پس امانم بده

           كه تا ابد در دل این زیبایی آرامش يابم

 

 

خوب بگذریم فردا تولدته پس تولدت مبارک

 

یک روز زمستانی

اشکی چکید بر زمین ...

اشکی از چشمان یه دختر کوچولوی ناز ... 

روز تمام شد و آن روز بود که برای اولین بار یه صبح دل انگیزو دیدی

حالا سالها گذشته و دوباره سالی بر سالهای زندگی دختر کوچولو افزوده می شود

می شنو ی ؟؟؟

از همه سو می گویند :

تولدت مبارک عزیزم

كاش در كنارم بودي ....

اما حالا که از هم فرسنگ ها دوریم بدون  كه در سخترين

لحظه ها شادترين روز خدا را تنها جشن گرفته ام

فقط به ياد تو...

۲۳سال پیش در اسفندماه دکتر، پرفسور، استاد معظم، جناب خنگول خان دیوونه

دیده به جهان گشود.

در۵ سال اول زندگیش با یک ضربه شوت راه دور به مدت دوسال گیجو گول بود و

دقیقا در سن ۱۲سالگی مجوز ورود به مدرسه را کسب کرد، وی دوره ۵ ساله دبستان

را در ۷ سال با موفقیت پشت سر نهاد.

دیروز در پی اعتزاض ۵ دانشجوحامی پرفسور شلنگ ( اسم بین المللی استاد دیوونه)

 مقابلاو که در حال حاضر دانشجوی ترم شونصدم دانشگاه اراجیف بافی ازدارغوز آباد گینه

 بیساوو می باشد هم اکنون در اعتراض به حمله نظامی علیه سیاهپوستان قبرس ۱۰۵

روز است که در اعتصاب خواب به سر می برد.

دیروز در پی اعتزاض 5 دانشجوحامی پرفسور شلنگ ( اسم بین المللی استاد دیوونه) 

 مقابل سفارت دیوونه خونه در تگزاس 1نفر سربنیست و 4نفر معدوم شدند.

تیمور خنگول، خبرنگار اعزامی شبکه دیمبول، بقالی حاج غلام

 

کلا از همون اولش این وبلاگ یه هدیه بود به تو بهترینم حالاهم برو از پایین بخون بیا بالا تا طبق تاریخ خونده باشی

 دوست دارم  بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 16:55  توسط داداشیت  | 

سلام آبجی گلم امیدوارم که حالت خوب باشه الان دو هفته س که من از دانشگاه برگشتم اما هنوز ندیدمت... دلم واست یه ذره شده خیای حرفا باهات دارم اما میدونم اگه ببینمتهمه ی حرفا میپره... یعنی موقعیتی پیش نمیاد که من راحت باهات حرف بزنم... اصلا میدونی چیه همش تقصیر این طایفه مونه که نمیذارن یه دختر و یه پسر با هم راحت باشن... چرا باید اینجوری باشه؟ ها؟ من الان خونه داداش م هستم.. چند وقت پیش تلفنی باهات حرف زدم و یه سوال ازت پرسیدم که جوابمو ندادی گفتم مسج بده مسجم ندادی همش میگفتی یادم رفته...

کاش میتونستم چندروز بیام پیشت بمونم تا هر روز ببینمت عزیز دلم... گلم... عمرم جونم دیگه چی بهت بگم؟ مردم بس که ابراز کردم اما تو.... هیچی بیخیال.

۱۱روز تا تولدت بیشتر نمونده... کاش پیشت بودم و اوضاع مالیم خوب بود و یه جشن خشگا میگرفتیم نه مث پارسال که شارژ نداشتم تولدتو تبریک بگم و تو ازم ناراحت شدی و امسال تلافی کردی تولدمو تبریک نگفتی... بازم بخاطر پارسال عذر میخوام قشنگم.

دوست دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 3:9  توسط داداشیت  | 

سلام عزیزم امیدوارم که حالت خوب باشه..... بعد از کلی وقت ۲تامون اعتبار خریدیم و اونروز من واسه تو تک زدم اما تو بامعرفت تر بودی و برام زنگیدی و حرف زدیم... بعدش بهت مسج دادمو ابراز احساسات کردم و تو مسجم نوشتم دیگه بهم ابراز احساس نمیکنی اما تو اصلا جواب مسجمو ندادی..... بی خیال ...... دوست دارم راستی امشب ساعت ۸ حرکتمه به سمت شیراز پس از ۴ماه دارم میام ببینمت

زود قضاوت نکن!

مرد مسنی به همراه پسر ۳۲ ساله اش در قطار نشسته بود در حالی که مسافران

در صندلی های خود نشسته بودند قطار شروع به حرکت کرد.

 

به محض شروع حرکت قطار پسر ۳۲ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور

 

وهیجان شد.

 

دستش را از پنجره بیرون برد ودر حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس

 

می کردفریاد زد پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند.مرد مسن با لبخندی هیجان

 

پسرش را تحسین کرد.

 

کنار مرد جوان زوج جوانی نشسته بوددند که حرف های پدر وپسر را می شنیدند

 

واز حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۳ ساله رفتار می کرد متعجب شده بودند.

 

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد پدر نگاه کن دریاچه حیوانات وابرها با قطار

 

حرکت می کنند.

 

زوج جوان دیگر طاقت نیاوردندواز مرد مسن پرسیدند چرا شما برای مداوای پسرتان

 

به پزشک مراجعه نمی کنید؟

 

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم . امروز پسر من برای اولین

 

بار در زندگی می تواند ببیند.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 15:17  توسط داداشیت  | 

سلام آبجی گل نازنینم... امیدوارم که حالت خوب باشه.... ۱۰ دقیقه پیش داشتم با بهار جونم صحبت میکردم که گفت پشت خطی دارمو قطع کرد بعد یه ۱۰ دیقه تو برام زنگیدی و گفتی که پشت خطیش من بودم... اول جملت اینجوری بود " چطوری قربونت "  چند دیقه حرفیدی ولی یه چیزیت بود مث همیشه بودی اما یه کم دیوونه تر.... زیاد اسکل میزدی..

دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 20:21  توسط داداشیت  | 

آخه من به تو چی بگم آبجی گلم؟؟!!!! ها؟ اصلا کار و زندگی نداری که هر شب میای به خوابم؟!

نمیدونم من که انقدر خوابتو میبینم تو هم خوابمو میبینی یا نه؟ پریشب باز خوابتو دیدم....

شرح خواب:

فکر کنم خونه شما بودیم تو هال خونتون جلو در نشسته بودیمو گل میگفتیمو گل میشنیدیم من دراز کشیده بودمو بالشتی هم نداشتم بعد گردنم خسته شد مث یه بچه که سرشو میذاره رو زانوهای مادرش سرمو گذاشتم رو پات اما تو بهت برخورد و سرمو کنار زدی... وقتی از خواب بیدار شدم اولش خیلی ناراحت شدم ولی بعد با خودم فکر کردم گفتم آبجی انقد مهربونه که هیچوقت اینکارو نمیکنه این فقط یه خواب بود...

دوست دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 20:40  توسط داداشیت  | 

سلام آبجی جونم خوبی تو خونه زندگی نداری همیشه میای تو خواب من؟

دیشبم باز خوابتو دیدم... یه تریپ پسرونه زده بودی.. موهاتو کوتاه کرده تا جایی که حتی کامل گوشتو نمیپوشوند و یه کلاه مث کلاه مشکی من گذاشته بودی سرت...

بعد من اومدم پیشت و یه سری صحبتها کردیم... که اگه بخوای زمانی که این متنو خوندی برات توضیح میدم... بعد از صحبتهای من تو دستمو به نشونه ی قول محکم فشار دادی و گفتی خیالت راحت من باقی کارا رو انجام میدم.

خواب جالبی بود

به امید دیدار                                                                  دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 22:11  توسط داداشیت  | 

بازم سلام آبجی جونم امیدوارم که حالت خوب خوب باشه...

بازم دیشب خوابتو دیدم.... دیشب که نه دمدمه ی صبح بود شاید ساعتای ۴ اینا بود... دیشب ساعت ۲۰ بهار رفت خونه خیلی دلم گرفته بود.... خب بگذریم بریم سراغ خواب

خونه ی ما شلوغ بود مث زمانی بود که یکی از اقوام از خارج میاد مثیکه بابا از خارج اومده بود من بیرون بودم وقتی اومدم خونه دیدم همه کوچولو موچولوها تو حیاط دارن میدون و بازی میکنن بعد من با هیشکی سلام و علیک نکردم مث اینکه میدونستم که همه بهم میگن برو تو اطاق یکی کارت داره وقتی اومدم تو اتاق دیدم تو یه لباس سفید پوشیدی و تو اتاقی بعد منو دیدی خندیدی و دویدی اومدی طرفم دو تا دست منو گرفتی مث بچه ها هی چرخیدیم و چرخیدیم... بعدش هم کلی خندیدیم صبح که از خواب پا شدم کلی خوشحال شدم به کل روحیه م عوض شد یه ۲ساعتی قبل هم خوابمو برات مسج زدم اما تو شارژ نداشتی که بجوابی و تک زدی....

اما الان حالم خیلی گرفته س دلم برای بهار خیلی تنگ شده صبح مسج داد که رسیده خونه چند بار هم تا الان از خونشون برام زنگ زده اما دلتنگشم....

راستی تو که دیگه یادی از ما دوتا نمیکنی یعنی مث قبلا دوست نداری سر از کارامون دربیاری و اگه مشکلی پیش اومد راهنماییمون کنی ولی میخوام بهت بگم که داریم آدم میشیم الان بیشتر از ۱ماهه که هیچ دعوایی نداشتیم. دلم برای شما ها هم خیلی تنگ شده اما تا۳ ماه دیگه نمیام خونه.

دوست دارم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 15:36  توسط داداشیت  | 

دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم میسوخت ومهربانی را نثار من می کرد دلم برای کسی تنگ است........به یاد کسی که به امید دیدن دوباره ی او زنده ام ....
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 16:25  توسط داداشیت  | 

سلام آبجی گلم امیدوارم که حالت خوب باشه و زندگی به کامت...

چند روز قبل به شدت مریض بودم سرما خورده بودم.... ۳روز پیش خوابتو دیدم تو خونه قدیمی ما بودیم شما همگی اومده بودین خونه ی ما من بیرون بودم از بیرون که اومدم شما همه نشسته بودین دور همدیگه بعدش من اومدم پشت سرت وایستادم یه آروم زدم پشت سرت تا برگردی منو ببینی برگشتی منو دیدی و کلی خوشحال شدی و بغلم کردی چند دیقه همینطور من تو بغلت بودم به هر حال خواب شیرینی بود چون بعدش دور هم نشستیم و مث همیشه اسکل بازی و .....

خب بگذریم جای جالب کار اینجا بود که تو دیشب برام زنگیدی آبجی جون ۷ دیقه حرفیدیم و کلی خندیدیم خیییییییییییییییییییییییییلی خوشحالم کردی با این کارت... انقد خوشحال شدم که حد و حساب نداشت... مث همیشه آخرش گفتم

دوست دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 19:36  توسط داداشیت  | 

سلام آبجی جون ۵ آذر شد اما تو تبریک نگفتی تولدمو اشکالی نداره منم بهت گفتم توقعی ندارم آخه منم بهت تبریک نگفته بودم من خودمو آماده کرده بودم واسه اینکه به خیلیا که تبریک میگی امکان داره بهت تبریک نگن منظورم با تو نیستا اخه منم به تو تبریک نگفته بودم خیلی از دختر دایی پسر دایی ه وپسر عمو و ..... حتی آبجی و داداش دوقلو یعنی مهدی و زهرا هم بهم تبریک نگفتن اما از همشون سخت تر این بود که تو و آبجی زهرا تبریک نگفتین... بهار یه جشن تولد توپ واسم گرفت اومدم عکسا رو بهت نشون میدم ... بهترین تولد زندگیم میشد اگه چند نفر دیگه اونشب تو جشنمون بودن...

دیروزم عید بود اما تبریک نگفتی خب منم نگفتم... آخه وضع مالی من خرابه همش ۳۴۰۰ تومان تو حسابم دارم که نمیشه بردارم به بابامم روم نمیشه بگم ول بریزه واسم آخه وضعش خرابه از زمانی که اومدم دانشگاه الان ماه سومه دیگه حتی یک قرون از بابام نگرفتم یکی دو ماه که با ول فروش گوشی سر کردم باقیشم....

به هر حال گذشته از همه ی این حرفا

                                    دوست دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 18:28  توسط داداشیت  | 

سلام عزیزم امیدوارم که حالت خوب باشه پریشب برام تک انداختی و من دیروز با بهار رفتیم مخابرات و بهت زنگیدیم... از اینکه دیدم حالت خوب بود خیلی خوشحال شدم و از اینکه خیلی مهربون و گرم تحویلمون گرفتی خوشحالتر... اگه بدونی چقدر خوشحال شدم اصلا روحیه گرفتم... آخر صحبتمونم بهت گفتم " دوست دارم "
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 15:28  توسط داداشیت  | 

بازم مث همیشه سلام..یه سلام گرم ولی بی پاسخ حتی اگه پاسخی هم باشه سرد سرده....

چند روز پیش زده بود به سرت و چندبار یه مسج رو اشتباهی دادی به من متن مسج این بود

"برو مسخره میخوامم پیدا نشه"

من و بهار باهم بودیم بهش گفتم ببین سالی ۱بار مسج میده اونم اشتباهی

خواستم برم مخابرات برات زنگ بزنم ولی گفتم بی خیال باز میام میزنگم و تو هم طبق معمول سکه ی یه پولم میکنی..

راستی ۴روز دیگه تولدمه میرم تو ۲۲ سالگی یعنی تو تولدمو بهم تبریک میگی البته ازت انتظار ندارم اگه نگی حق داری چون تولد پارسالتو من بهت تبریک نگفتم

اصلا دوس ندارم ۴روز دیگه برسه و سنم بره بالاتر حتی دوس ندارم کسی بهم تبریک بگه واسه همین میخوام گوشیمو خاموش کنم....

به هر حال آبجی جون با ما به از این باش که با خلق جهانی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 17:59  توسط داداشیت  | 

 در کنار پنجره ی رویاهایم یک صندلی خالیست چه بنشینی چه بروی

 دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:39  توسط داداشیت  | 

سلام

دیروز زیر قولم زدم آخه دفعه ی قبل که برات زنگیدم خیییییلی سرد برخورد کردی واسه همین به خودم قول دادم که دیگه بت نزنگم اما نتونستم و بالاخره دیروز زنگ زدم تا باهات صحبت کنم اولاش خیییلی خوب بودی مث همیشه نه اما خوب بودی ولی زمانی که بهت گفتم چه قولی به خودم داده بودم ازم پرسیدی پس چی شد زیر قولت زدی؟منم گفتم آخه نتونستم تحمل کنم.. تو هم گفتی که دفعه ی بعد که قول دادی.... حرفتو قطع کردمو گفتم مثیکه تو هم بدت نمیاد که من بهت نزنگم....گفتی اینجوری برداشت کردی؟گفتم آره... بعدش گفتم خب کاری نداری آبجی جان... گفتی خدافظو تلفنو قطع کردی...

آخه چراااااااااااااااااااااااااااااااا...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:8  توسط داداشیت  | 

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد، خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو... به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی، اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی... دوست و دوستدارت:داداشیت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:3  توسط داداشیت  | 

سلام عزیزم امیدوارم حالت خوب باشه... دیشب بعد از مدتها یه تک ل...ی زدی من انقد ذوق زده شدم که فقط به اسمت که افتاده بود رو گوشیم نگاه میکردم وقتی خواستم وصل کنم قطعش کردی... دوستم که باهام بود از رفتار من تعجب کرده بود گفت مگه آبجیت چندسال از خودت کوچیکتره؟ (آخه حالم خراب بود تو که زنگیدی از این رو به اون رو شدم دیشبم خواب بدی دیده بودم) گفتم ۲سال از خودم بزرگتره ولی همه زندگیمه...بعدش من شروع به تکیدن کردم آحه فقط اندازه تکیدن شارج داشتم وگرنه میزنگیدم... دیگه هرچی تکیدم تو جواب تکامو ندادی... یه کارت تلفنم همرام بود ۴۰تومن اعتبار داشت هرچی زنگیدم برنداشتی به دوستم گفتم نمیدونم چراآیجیم سرد شده.. فقط میخواستم یه کم صداتو بشنومو بگم.....

بگم

             دوست دارم...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:54  توسط داداشیت  | 

پروانه من در توری اسیر است که عنکبوتش سیر است !

نه می تواند پرواز کند و نه بمیرد . . .

                                                                                                        دانته

چند وقته که دیگه اصلا نمیزنگی.... خطتم که شارژ نداره و گفتی نمیخوام شارژ کنم... در کل هر روز از پاییز که میگذره و به سمت زمستون میریم تو هم سرد و سردتر میشی... هر روز سردتر از روز قبل.

دریچه ها

ما چون دو دریچه ، رو به روی هم


   آگاه ز هر بگو مگوی هم


  هر روز سلام و پرسش و خنده


   هر روز قرار روز آینده


   عمر آینه ی بهشت ، اما ... آه


   بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه


   کنون دل من شکسته و خسته ست


   زیرا یکی از دریچه ها بسته ست


   نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد


   نفرین به  سفر ، که هر چه کرد او کرد

 

                                                                    اخوان ثالث

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 17:0  توسط داداشیت  | 

سلام عزیزم

امیدوارم که حالت خوب باشه چند وقته که خیلی باهام سرد شدی چراشو به خدا خودمم نمیدونم!!ولی هرجور باشی بازم خیلی دوست دارم

همین باعث شد که یه وبلاگ بسازمو حرفای دلمو اینجا بنویسم آخه تو که به حرفام گوش نمیدی البته اخیرا...

دیشب خوابتو دیدم همش با هم بودیم همه جا با هم بودیم وای خدای من چقدر خواب شیرینی بود حتی مژه بر هم زدنی هم از هم دور نمیشدیم... ولی آخرش صبح لعنتی اومد و فهمیدم همش خواب بود

افسوس...

ازکسی که دوستش داری ساده دست نکش شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبورنکن چون شاید هیچ وقت هیچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:4  توسط داداشیت  |